هزار و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ.

اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.

و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند.

پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند،

پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛

که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.

اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد

و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و

تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.

و عشق آمد در هیبت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست

و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.

سوار گفت:

از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.

پس قلبت را بیاموز که:

عشق کار نابکاران نیست

عشق کار پهلوان است، ای پسر

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.

و آن روز، روز نخست عاشقی بود.